|
گذر از معنا
|
|||
|
حالا که مینویسم زمان زیادی گذشته از وقتی که گریه میکردم و برای ساکت کردن من به شوخی میگفتند، عیب نداره، بزرگ میشی یادت میره... البته بزرگ شدم و یادم رفت خیلی از بهانه هایی که در کودکی برایش گریه کرده بودم. اما امروز، فهمیدم تنها دستاورد بزرگسالی برای من، یاد گرفتن قورت دادن بوده و من چه خوب یادگرفتم که این همه بغض را بجوم و قورت بدهم وبه فراموش نکردنشان، عادت کنم
رویاهاتو از دست نده بذا بارون ماچت کنه
لنگستن هیوز
خُب، قرار بود اسم من چیز دیگری باشد اما مادر که دیوان حافظ را باز میکند و آن بیت قرینه ای میشود با اسم مادربزرگ دوست داشتنی اش که کلی خاطره خوش از زمان حیات مادربزرگش داشته، قائله تمام میشود و نام من میشود یک نوستالژی شیرین! بعدها هم چهره من میشود کپی برابر اصل چهره مادر خودم، آنقدر که وقتی پسرخاله مادر، شب تاسوعا غذای نذری آورد و بعد 8 سال مرا دید، زبانش بند آمد و فهمیدم که فکر کرده مرده زنده شده ای را دیده. حالا این مهم نیست که من دوست دارم یک آینه برای نوستالژی اموات دوست داشتنی بقیه باشم یا نه! به خاله گفتم میخوام برم!!! نهایتش یه گلوله نصیبم بشه که اونم آرزومه! خاله گفت تو میفهمی چقدر سعی و تلاش شده تا تو بشی اینقدری؟!!!! تودلم ازون حرفای شیک نزدم که بقیه کسایی که رفتن و برنگشتن هم کلی سعی و تلاش پشت قامت رعناشون بوده....فقط تو دلم گفتم هیچکی نفهمید ما چی جوری بزرگ شدیم...بلند نگفتم که دلش نشکنه.... خُب یهو ورق برگشت و نشد که برم. گفتند که نرید....حالم بد بود...خیلی....بعد به خودم اومدم...انگار دیگه ورق بشریت هم برگشته...قاشق خالی رو تا دم دهان مارهای ضحاک میبرن و بهشون چیزی نمیدن که بخورن...زجرش میدن...همینطوری پیش بریم دیگه حتی خوناشام ها هم از بوی خون بدشون میاد... حالا منهم دارم فکر میکنم که چطور میشه بهتر « زندگی » کرد. میخوام یه دستورالعمل براش بنویسم! علی رغم همه خاطراتی که سنگینی میکنند. شاید یک روزی بشم آینه کسی که خوب زندگی کرد، علی رغم همه آنچیزهایی که نیازی به توضیحش نیست، آنوقت چهره و نامم متعلق به خودم میشوند، هرچند که میدانم شاید به گرد پای صاحبان قبلیش نرسم.
پ.ن. نقاشی موج بزرگ کاناگاوا اثر کاتسوشیکا هوکوسائی
![]() به حرفهایت فکر میکردم که گفته بودی مثبت فکر کنم. که این دستورالعمل خاص تو بوی ابتذال تبلیغ های مکرر روزنامه ای مثبت اندیشی را نمیداد...معنی این را میداد که هی رفیق، حواسم بهت هست! وقتی ساعت سه نصفه شب اون فکر اومد تو مغزم و بلافاصله در اتاق برادر رو باز کردم وازش پرسیدم: داستان سیندرلا رو یادته؟ مگه فرشته مهربون نگفت که جادو تا ساعت 12 نیمه شب بیشتر باقی نمیمونه؟ پس چرا کفشهای سیندرلا، یکی تو قصر پادشاه و اون یکی هم پیش خودش، بعد ساعت 12 باقی موندن و از بین نرفتن تا بعدا باعث بشه که اون به آرزوش و به حقش برسه؟ برادر هم که عادت داره به این سوالهای بیربط و با ربط من جواب بده، گفت چیزی که باید اتفاق بیافته، میافته!!! خوب این یعنی چی!!!! اگه نویسنده داستان سیندرلا مثل نویسنده داستان زندگی من فکر کرده باشه، من که این همه خودم و به درو دیوار میزنم تا یه کارایی رو انجام بدم وبه جای رسیدن، همش هم رفتم تو دیوار!جواب سوالهامو از کی بگیرم! تو سن 6 سالگی این کارتون رو دیدم و تو سن 24 سالگی نکته اش رو گرفتم. حالا باید تا کی تو انتظار بمونم که نکته اتفاقات داستان خودم رو متوجه بشم؟! حالاحرف تو را بهانه کردم برای نوشتن، که گفتی بنویسمش. که آنقدر حضورت برایم عزیز است که دنبال ردپایت بگردم دراین چندماهه و در ذهن فروپاشیده و غارت شده ام...که مدام تاکید کردی بنویسم و بنویسم و بنویسم تا ازین رخوت دربیایم...تا دوباره، دانه دانه کلماتم را پیدا کنم... باز هم مینویسم. اما اینبار یک انتظار در گلویم مثل بغض گیر کرده. تا برایت بازخوانی اش کنم فرصتی شاید نباشد. همین قدر بگویم که امیدوارم هفته بعد ببینمت و باهم بگوییم از خوبی آب و هوا و صحبتی داشته باشیم راجع به « ماهی ها » و دید بازی که پیدا کردند و با تکرار، حافظه کوتاه مدتشان دائم شده، آنقدر که یادشان بماند و تاریخ تلخ دوباره تکرار نشود و راه اقیانوس را بالاخره پیدا کنند تا من و تو دیگر جداگانه حسرت گلوله را در خلوتمان نداشته باشیم.... هرقاصدکی که در این چند روزه دیدم، بر بالش آرزویی گذاشتم و راهی اش کردم...میدانی،آخر هنوز به معجزه قاصدکها ایمان دارم.... |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||