تبلیغات
گذر از معنا - مطالب خرداد 1389
گذر از معنا
 
دوشنبه 31 خرداد 1389 :: نویسنده : رها

حالا که مینویسم زمان زیادی گذشته از وقتی که گریه میکردم و برای ساکت کردن من به شوخی میگفتند، عیب نداره، بزرگ میشی یادت میره...

البته بزرگ شدم و یادم رفت خیلی از بهانه هایی که در کودکی برایش گریه کرده بودم.

اما امروز، فهمیدم تنها دستاورد بزرگسالی برای من، یاد گرفتن قورت دادن بوده

و من چه خوب یادگرفتم که این همه بغض را بجوم و قورت بدهم

وبه فراموش نکردنشان، عادت کنم

 

 





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


پنجشنبه 27 خرداد 1389 :: نویسنده : رها

 

رویاهاتو از دست نده
واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن

بذا بارون ماچت کنه
بذا بارون مث آبچک نقره
روسرت چکه کنه
......


توگرگ و میش اگه پرسه بزنی
گاهی راتو گم می کنی
گاهی هم نه
اگه به دیفار مشت بکوبی
گاهی انگشتتو میشکونی
گاهی هم نه
همه می دونن گاهی پیش اومده
که دیواربرمبه
گرگ و میش صبح سفید بشه
و زنجیرا
ازدسا و پاها بریزن .

 

لنگستن هیوز
برگردان : احمد شاملو





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


دوشنبه 24 خرداد 1389 :: نویسنده : رها

 

 

 

خُب، قرار بود اسم من چیز دیگری باشد اما مادر که دیوان حافظ را باز میکند و آن بیت قرینه ای میشود با اسم مادربزرگ دوست داشتنی اش که کلی خاطره خوش از زمان حیات مادربزرگش داشته، قائله تمام میشود و نام من میشود یک نوستالژی شیرین!  بعدها هم چهره من میشود کپی برابر اصل چهره مادر خودم، آنقدر که وقتی پسرخاله مادر، شب تاسوعا غذای نذری آورد و بعد 8 سال مرا دید، زبانش بند آمد و فهمیدم که فکر کرده مرده زنده شده ای را دیده.

حالا  این مهم نیست که من دوست دارم یک آینه برای نوستالژی اموات دوست داشتنی بقیه باشم یا نه!

به خاله گفتم میخوام برم!!! نهایتش یه گلوله نصیبم بشه که اونم آرزومه! خاله گفت تو میفهمی چقدر سعی و تلاش شده تا تو بشی اینقدری؟!!!!

تودلم ازون حرفای شیک نزدم که بقیه کسایی که رفتن و برنگشتن هم کلی سعی و تلاش پشت قامت رعناشون بوده....فقط تو دلم گفتم هیچکی نفهمید ما چی جوری بزرگ شدیم...بلند نگفتم که دلش نشکنه.... 

خُب یهو ورق برگشت و نشد که برم. گفتند که نرید....حالم بد بود...خیلی....بعد به خودم اومدم...انگار دیگه ورق بشریت هم برگشته...قاشق خالی رو تا دم دهان مارهای ضحاک میبرن و بهشون  چیزی نمیدن که  بخورن...زجرش میدن...همینطوری پیش بریم دیگه حتی خوناشام ها هم از بوی خون بدشون میاد...

حالا منهم دارم فکر میکنم که چطور میشه بهتر « زندگی » کرد. میخوام یه دستورالعمل براش بنویسم! علی رغم همه خاطراتی که سنگینی میکنند. شاید یک روزی بشم آینه کسی که خوب زندگی کرد، علی رغم همه آنچیزهایی که نیازی به توضیحش نیست، آنوقت چهره و نامم متعلق به خودم میشوند، هرچند که میدانم شاید به گرد پای صاحبان قبلیش نرسم.

 

 

پ.ن. نقاشی   موج بزرگ کاناگاوا  اثر  کاتسوشیکا هوکوسائی

 

 





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 18 خرداد 1389 :: نویسنده : رها





به حرفهایت فکر میکردم که گفته بودی مثبت فکر کنم. که این دستورالعمل خاص تو بوی ابتذال تبلیغ های مکرر روزنامه ای مثبت اندیشی را نمیداد...معنی این را میداد که هی رفیق، حواسم بهت هست!
وقتی ساعت سه نصفه شب اون فکر اومد تو مغزم و بلافاصله در اتاق برادر رو باز کردم وازش پرسیدم: داستان سیندرلا رو یادته؟ مگه فرشته مهربون نگفت که جادو تا ساعت 12 نیمه شب بیشتر باقی نمیمونه؟ پس چرا کفشهای سیندرلا، یکی تو قصر پادشاه و اون یکی هم پیش خودش، بعد ساعت 12 باقی موندن و از بین نرفتن تا بعدا باعث بشه که اون به آرزوش و به حقش برسه؟
برادر هم که عادت داره به این سوالهای بیربط و با ربط من جواب بده، گفت چیزی که باید اتفاق بیافته، میافته!!!
خوب این یعنی چی!!!! اگه نویسنده داستان سیندرلا مثل نویسنده داستان زندگی من  فکر کرده باشه، من که این همه خودم و به درو دیوار میزنم تا یه کارایی رو انجام بدم وبه جای رسیدن، همش هم رفتم تو دیوار!جواب سوالهامو از کی بگیرم!
 تو سن 6 سالگی این کارتون رو دیدم و تو سن 24 سالگی نکته اش رو گرفتم. حالا باید تا کی تو انتظار بمونم که نکته اتفاقات داستان خودم رو متوجه بشم؟!

حالاحرف 
تو   را بهانه کردم برای نوشتن، که گفتی بنویسمش.
که آنقدر حضورت برایم عزیز است که دنبال ردپایت بگردم دراین چندماهه و در ذهن فروپاشیده و غارت شده ام...که مدام تاکید کردی بنویسم و بنویسم و بنویسم تا ازین رخوت دربیایم...تا دوباره، دانه دانه کلماتم را پیدا کنم...

باز هم مینویسم. اما اینبار یک انتظار در گلویم مثل بغض گیر کرده. تا برایت بازخوانی اش کنم فرصتی شاید نباشد. همین قدر بگویم که امیدوارم هفته بعد ببینمت و باهم بگوییم از خوبی آب و هوا و صحبتی داشته باشیم راجع به « ماهی ها » و دید بازی که پیدا کردند و با تکرار، حافظه کوتاه مدتشان دائم شده، آنقدر که یادشان بماند و تاریخ تلخ دوباره تکرار نشود و راه اقیانوس را بالاخره پیدا کنند تا من و تو دیگر جداگانه حسرت گلوله را در خلوتمان نداشته باشیم....

هرقاصدکی که در این چند روزه دیدم، بر بالش آرزویی گذاشتم و راهی اش کردم...میدانی،آخر  هنوز به معجزه قاصدکها ایمان دارم....

 





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :